![]() |
![]() |
|
| سبد ی پر ازستاره |
|
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی! وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ، فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند: خیلی بزرگ شده! آنروز دیگر خیلی دیر شده است …. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 13:43 توسط ستاره |
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:57 توسط ستاره |
|
|
این دومین باریه که دوستی رو از دست میدم اما این بار غم دوریش منو خیلی ازار میده اخه تا 2 هفته پیش همه امید داشتیم از کما در میاد اما ........
ازاده خانم ارجمند رفتیو با رفتنت خیلی ها رو سیاهپوش غم کردی یادمه ترم پیش که نیرو دانشجویی بودی خیلی سر به سرت می ذاشتم اما هیچ وقت اخمتو ندیدم عزیزم هم کلاسی نمونه تو همه جا نمونه بودی و هستی چه تو درس چه تو اخلاق تو برای همیشه در قلب ما زنده ای
روحت شاد و یادت گرامی برای شادی روحش فاتحه بفرستید لطفا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 2:57 توسط ستاره |
|
|
یک روز آمدی
دستانم را گرفتی ، مرا بلند کردی به من امید دادی، همراهم شدی ، اما چه شد؟؟!! ناگاه دستانم را رها کردی ، رفتی که رفتی کجا...؟؟!! چرا تنهایم می گذاری؟؟!! فقط یک کلمه گفتی خدا حافظ تمام قلبم را غم گرفت ، پشت سرت می دویدم و زمین می خوردم اما... اما تو استوار تر و راسخ تر می رفتی و دور می شدی فریاد زدم چرا می روی؟؟!! برگشتی ... باز هم دستانم را گرفتی و بلندم کردی و آرام لبخند زدی گفتی تکلیف است ، زود بر می گردم اشک هایم را از گونه هایم گرفتی ، بوسیدی رفتی که رفتی... حق با تو بود زود برگشتی ... اما بازگشتت خاطرات آن روز برایم زنده کرد که با هر زمین خوردنم فکر می کردم تو بی رحمی... حال ، چهره ات یادم می آید که با هر زمین خوردنم آهی از ته دل میکشیدی و قطره ای اشک از چشمانت جاری می شد. ...این بار هم که امدی باید زود بروی ... اما این بار شانه به شانه ات من هم می آمدم به دو راهی رسیدیم... جایی که باز هم جدایی انتظار ما را می کشید اما این بار آرام بودم ... آرام و صبور چون یقین داشتم به تو خواهم رسید به زودی... اما نه... آرام بودم چون باید راهت را ادامه می دادم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:34 توسط ستاره |
|
|
همه چیز خوب بود و آرام
ناگهان طوفان شد و گرد و غبار شهر را فرا گرفت من ماندم و تو طوفان همه چیز را نابود کرده بود خاطره ها را،امید ها را ،عشق ها را تنها یک چیز فنا ناپذیر بود: شجاعت و غیرت هرچه طوفان سهمگین تر می شد آتش شجاعت و غیرت بیشتر زبانه می کشید طوفان تمام شهر را گرفت از شهر خرابه ای برجا مانده بود اما بالاخره اتش طوفان را از پای در اورد با رفتن طوفان امید ها دوباره جوانه زد شهر را دوباره ساختند با سنگ های عشق ،ایثار ،مقاومت و وحدت این شد که شهر دوباره خرمشهر شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:25 توسط ستاره |
|
|
شهر را تخلیه کردند... دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر میشد... باید می ایستادیم... اما با دستانی خالی و پر خالی از اسلحه ،پر از غیرت و ایمان 34 روز مقاومت ، 34 روز شجاعت دشمن هر را گرفت آقا روح الله گفته بود : هر را باید پس گرفت دستور، دستور آقا روح الله بود رد خور نداشت جنگ را پی بردیم... جنگی نابرابر اما خدا با ما بود... 2سال بعد رادیو این چنین اعلام کرد: شنوندگان عزیز توجه فرمایید... خرمشهر... شهر خون... شهر قیام... آزاد شد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:52 توسط ستاره |
|
|
يكي از رزمندگان اسلام در حال كشيدن همرزم خود
يكي از رزمندگان مجروح در خرمشهر
يك خانواده خرمشهري در حال ايجاد سنگر براي دفاع
حضور نيروهاي مردمي مقابل مسجد جامع خرمشهر
آثار بجا مانده از حملات نيروهاي بعثي عراق در خرمشهر
مناطق مسكوني خرمشهر
با تشکر از سایت پر محتوای فارس نیوز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:14 توسط ستاره |
|
|
زنان در خرمشهر
مقاومت نيروهاي مردمي در خرمشهر
مقاومت در خرمشهر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:0 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شهدا ستاه های واقعی اند....
دلم گرفته شهیدان مرا مرا ببرید... مرا ز غربت این خاک تا خدا ببرید... مرا که خسته ترینم کسی نمی خواهد .. کرم نموده دلم را مگر شما ببرید..... |
| پیوندهای روزانه |
|
گفتوگو با محمد احمدیان، معاونت اطلاعات عملیات کمیته جستوجوی مفقودین جنوب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف من به شما دوستان |
| نویسندگان |
|
ستاره تنها ترین ستاره |
|
RSS
|